تبليغاتX
:@×عاشق تنها:-)
:@×عاشق تنها:-)
@تاوان عاشق پاک بودن" تنها ماندن است @
25دقیقه به رفتن

GO

25

دقیقه به رفتن

چوبه دار بر پا می کنند.بیرون سلولم.

25دقیقه وقت دارم

 

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود.

24 دقیقه وقت دارم.

 

آخرین غذای من کمی لوبیاست.

23دقیقه مانده است.

 

هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم.

22دقیقه مانده است.

 

به فرماندار نامه نوشتم.لعنت خدا به همه آنها.

آه...21 دقیقه دیگر باید بروم.

 

به شهردار تلفن می کنم.رفته ناهار بخورد.

20دقیقه دیگر وقت دارم.

 

کلانتر می گوید.((پسر.می خواهم مردنت را ببینم.))

19دقیقه مانده است.

 

به صورتش نگاه می کنم و می خندم...به چشم هایش تف می کنم.

18دقیقه وقت دارم.

 

رئیس زندان را صدا می کنم تا بیاید و به حرف هایم گوش بدهد.

17دقیقه باقی است.

 

می گوید.((یک هفته.نه سه هفته دیگر خبرم کن.))

 

وکیلم می گید.متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام بدهم.

م م م م ... 15دقیقه مانده است.

 

اشکالی ندارد. اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.

14 دقیقه وقت دارم.

 

پدر روحانی می اید تا روحم را نجات دهد

در این سیزده دقیقه باقی مانده

 

از آتش و سوختن می گوید. اما من احساس می کنم که سخت سردم است.

 

چوبه دار را آزمایش می کنند.پشتم می لرزد.

11دقیقه وقت دارم.

 

چوبه دار عالی است و کارش حرف ندارد.

10دقیقه دیگر دارم.

 

منتظرم که عفوم کنند...آزادم کنند.

در این نه دقیقه ای که باقی مانده.

 

اما این که فیلم سینمایی نیست.بلکه..خب.به جهنم.

8دقیقه دیگر وقت دارم.

 

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.

7دقیقه دیگر وقت دارم.

 

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گرنه پاهایم می شکند.

6دقیقه دیگر وقت دارم

 

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه دار...

5دقیقه دیگر باقی است.

 

یالا.عجله کنید.چیزی بیاوریدو طناب را ببرید.

4دقیقه دیگر بیاورید

 

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم.آسمان را ببینم.

3دقیقه دیگر باقی مانده.

 

مردنو مردن انسانو به راستی نکبت بار است.

2دقیقه دیگر وقت دارم

 

صدای کرکس ها را می شنوم ...صدای کلاغ ها را می شنوم.

1ذقیقه دیگر مانده است.

 

 

وحالا تاب می خورمو می ی ی ی روم م م م م م....

 

SHELL.SILVERSTEIN

لینک ثابت| سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:28 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
بالاخره می میری

 

think for die

(بالاخره می میری)

 خب ،می بینم که حسابی به خودت می رسی

 از خودت مراقبت می کنی.

 نیازهایت رو بر آورده می کنی.

خوب گوش می دی با می خونی،دربارهء رژیم غذایی،

 تغذیه،خواب و سم زدایی از بدن،

 همین طور خریدن وسایلی که می گن به درد ورزش می خوره.

 و گیاهان دارویی برای تجویز قوا، وقتی که آسیب ببینی.

 صابونهایی که تن را تمیز می کنن.

 افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.

 مایعاتی که اسیدها وحشره کشها را خنثی می کنن.

  زذن آمپولهای ایمنی.

 و خوردن قرصهای نیروزا.

 اما یادت باشه که بعد از اینها

 بالاخره قصه به پایان می رسه...

 

 

 میتونی سیگار رو ترک کنی،اما آخر می میری.

 دور مواد مخدر خط بکشی ،اما باز می میری.

 خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،

 و در سلامت کامل باشی ،اما باز می میری.

 می گساری هم نکنی ، اما باز می میری.

 دور کارهای خلافرا خط بکشی ، باز می میری.

 از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،

 باز می میری ، آخرش می میری

 

 بالاخره می میری ، دست آخر می میری.

 آخرش می میری.

 

  می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،ا

  ما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.

  توی اتومبیل کمربند ایمنی ببندی، باز می میری.

  از نیکوتین فاصله بگیری ، باز می میری.

  می تونی ورزش کنی تا چربی را نهایت آب بشه ،

 خوش تیپ تر و تودل بروتر میشی، اما باز می میری.

 حمام آفتاب هم که نگیری ،باز می میری.

می تونی اون بال ، تو آسمون ،پی بشقاب پرنده بگردی

شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.

بالاخره می میری ،در نهایت می میری.

آخر،یک زمانی ،می میری.

با کفشهای ریبوک و نایک و آدیداس

می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری

 

داروهای نیرو بخش هم بخوری،بالاخره می میری

رودهات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.

می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،

اما همین که یخت رو باز کنن ، بالاخره می میری.

می تونی اردواج کنی ، اما باز می میری.

به نقطه اوج هم که برسی ، بالاخره می میری.

می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی ،استراحت کنی،

آزمایش ایدز ،و تست ورزش بدهی،

به غرب ، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی

و تا صد سال زنده بمانی

اما بالاخره می میری.

 

سرانجام،در اخر کار می میری.

در نهابت می میری.

پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری

قبل از اینکه غزا خداحافظی رو بخونی،

چون بالاخره ،در آخر کار می میری.

die

shel.silverstein

لینک ثابت| سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
happy valentin day's

سلام به دوستان همیشه عاشق و دوستدار عشق بازم من اومدم روز ولنتاینتون پیشاپیش مبارک من که میگم سپدرمذگان که۲۹ بهمن آریایی باشید و من چند لینک آهنگ هدیه میدم سبز باشید

 

(ولنتاين)علي اصحابي 

(مکن ناز)علی عبدالمالکی

(خودش بود)رضا صادقی

(تویی آغوش تو)رضاصادقی

(رد تماس2)ساسی مانکن و حسین مختل

(لبهای داغ)ساسی مانکن و دوستان

 

لینک ثابت| سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 7:27 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
عاشقان روزتان مبارک(معرفی فریدون مشیری)

 


 

در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت. منبع: ویکی پدیا

نسیتی که ببینی(فریدون مشیری)

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

لینک ثابت| دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
قلب سنگی
   کاش قلب من مثه قلبت سنگی بود  *********      لحظه های دلخوشیم توی هوس بود

  کاش ثانیه ها به بدست ما بود  *************** خاطرات عشق بازیمون بدست باد بود

 اونروزا گرچه هیچی نبودی  ******************   امامهربونتر از حالات بودی

روزگار و باش جابجا میشه   ******************  حالا کی سنگی وشیشه ای میشه

عشقمو رد می کنی تو با غرورت  **************** تب می کنم من تو نبودنت

کار من یه روز ناز کردن و نازکشی از تو بودش******حالا حتی نازکشی واسه تو فایده نداره

باور کن قلبت یه تیکه سنگ شده *************** عشق تو همش هوس شده

ولی اینی که میسوزه تو نبودت *****************این منه ساده دل خوش فریبم

تازه داره باورم میشه ********************* عشق حالا پوشالی شده

تو این شبای مهتابی کار من غصه و زاری شده

اونی نشستتو عزای چهله روزه عشق ************** یه قلب شیشه ای که اون  منم

 

                                                                                  شاعر:عاشق تنها

گرچه شاعر خوبی نیستم واسه دلم میگم اما نظراتتون تو مورد فراموش نشه خوشحال میشم

ghalbe sangi

لینک ثابت| شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:49 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
خیال تو

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست


لینک ثابت| شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:20 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
لینک دعئت کلوب ایرانیان برای بهترین دوستان
http://www.cloob.com/user/register/step1/edt/1229725419/frnd/797426/code/34a2337d67f303bfe4460cc4c168a6ac

 

حتما تشریف بیارن و ثبت نام کنید در یک محیط دوستانه

لینک ثابت| شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:55 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
دوباره اومدم
سلام دوستان خیلی وقته که دیگه ننوشتم خسته بودم اما امروز بعد مدتها نظرات جالب شما منو به وجد آورد و دوباره میخوام شروع کنم به شعر کفتن و نوشتن وبلاگ اما این بار با کمک همه شما عزیزان مخصوصا که در کلوب ایرانیان دوستان به من حقیر لطف داشتن و  بمن کاری دادن من میام اما این بار دل شکسته از عشق نمی گم بلکه می خوام اون روی قشنگشو بهتون نشون بدم که زندگی زیباست وقتی داری نفس می کشی و عشق.همه آدما مثل هم نیستن بیاد خدا ولطف شما بسم الله عید غذیر هم مبارک شب یلداتون خوش
لینک ثابت| شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
ای صمیمی ای دوست
لینک ثابت| شنبه نهم شهریور 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
نوروزتان پیروز
لینک ثابت| چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
4شنیه سوری مبارک :-)
 

این به روش سنتی هست اما حالا رو باش تکنولوژی بالاست که بیا و ببین

لینک ثابت| شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
4شنبه سوری یا 4شنبه سوزی

خوش بگذره ها ااا ولی مواضب باشین

 

 

لینک ثابت| جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
Love to See you cry

Love to See you cry
دوست دارم گریه ات رو ببینم


come on. let me tell you

 زود باش ، بگذار بهت بگم

 

Maybe I just wanna touch you for your warm inside again

  شاید من فقط به خاطر گرمای درونت می خوام دوباره لمست کنم
Maybe I just wanna hurt you the sweetest pleasure is me

  شاید من فقط بخوام بهت آسیب برسونم که این شیرین ترین لذت منه
I don’t know why why but I love to see you cry

 نمی دونم چرا ، چرا ، ولی دوست دارم گریه ات رو ببینم
I don’t know why why it just makes me feel like

 نمی دونم چرا ، چرا ، این فقط منو راضی می کنه

Are you coming to the moment

آیا تو اون لحظه میای؟

When you know your heart can break

 وقتی می دونی که قلبت ممکنه بشکنه
I’m inside you

 من در درون تو ام
I’m around you

 من در اطراف توام

Just wanna hear you cry again

 فقط می خوام دوباره صدای گریه ات رو بشنوم

 I don’t know why why but I love to see you cry

 نمی دونم چرا ، چرا ، ولی دوست دارم گریه ات رو ببینم

I don’t know why why it just makes me feel like

 نمی دونم چرا ، چرا ، این فقط منو راضی می کنه
I don’t know why why but I love to see you cry

 نمی دونم چرا ، چرا ، ولی دوست دارم گریه ات رو ببینم
I don’t know why why but it just makes me feel like

 نمی دونم چرا ، چرا ، این فقط منو راضی می کنه

You don’t know how much it hurts when you fall asleep in my arms

 تو نمی دونی این چقدر زجرآوره وقتی تو در آغوش من می خوابی
If it starts before the morning comes

 اگر اون قبل ازاومدن صبح شروع بشه
I wanna run away, I wanna run away

 من می خوام فرار کنم ، من می خوام فرار کنم ...

 

I don’t know why

 نمی دونم چرا

لینک ثابت| شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
happy valentin's day
♥♥♥Gavo olagho ordak♥♥♥Kebrito gazo fandak♥♥♥gonjishko ghazo lak lak♥♥♥Valentainet mobarak♥♥♥

 

اميدوارم روز خوبي باشه براي همه ي عشاق واقعي اما ايرانيان ولنتاين داريم كه بهش ميگن"سپنتدار مزگان"كه 29 همين ماه هست حالا بعدا توضيح ميدم

لینک ثابت| پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:28 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
عاشورایی حسینی

 

شهادت سالار شهیدان و ایام محرم و صفر را به مسلمین و شیعیان تسلیت عرض می کنم

گامى به سوى شناخت امام حسين عليه السلام

امام(ع) در سـوم يا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه ديده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در كنار پـدرش و 10 سال در كنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاويه با وى مبارزه كرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در كـربلا به شهادت رسيد.

تولد امام حسين(ع)

امام رضا(ع) مى فرمايد: چون حسيـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اكرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پايان رسيد. پيامبـر (ص) او را بـوسيـد و گـريه كـرد و فرمـود: ((تـو را مصيبتـى عظيـم در پيـش است. خـداوند لعنت كند كشنده او را.)) در روز هفتم نيز پس از ايـن كه برايش ((عقيقه)) كرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى كافـر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت.))

فطرس ملك آزاد شده حسين است

از حضـرت صادق(ع) روايت شـده كه فطـرس ملكـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شكسته در جزيره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئيل و جمعى از فرشتگان براى تهنيت گـويـى ولادت حسيـن(ع) مىآمدند, او نيز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت ماليد و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((كيست مانند من, مـن آزاد شده حسيـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهيد مطهرى مـى گـويد: داستان فطرس ملك, رمزى است از بركت وجـود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسيـن(ع) بمـالنـد, از جزايـر دور افتـاده رهـايـى يـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسيـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پيامبر(ص) شد, ديد عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاييـن بيا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـركت فعال داشت و هنگام حـركت نيـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور يافت.

اوضـاع سيـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسيـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازيـن اسلامـى, از ((سقيفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش يافت و در زمان امام به اوج رسيـد تا جائى كه اصل اسلام تهديـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ايـن انحراف, لازم است قبلا بنى اميه را بشناسيم.

ابوسفيان

او در فتح مكه چاره اى جز تسليـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پيـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذيرفت.
روزى چشمـش به پيامبر افتاد و با خود گفت: ((ليت شعرى باى شيىء غلبتنـى)); كاش مـى دانستـم به چه وسيله اى بـرمـن پيـروز شـدى؟! پيامبر سخـن او را شنيد يا ضميرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتك يـا ابـاسفيـان)) روزى ابـوسفيـان در خـانه عثمــان گفت: ((يا بنى اميه تلقفوها تلقف الكره اما والذى يحلف به ابـوسفيان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لكـم و لتصيـرن الـى ابنـائكـم وراثه.)) حكـومت را مانند كره (تـوپ) به يكديگر پاس دهيد. آگاه باشيد, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در كار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهيد. در دوران حكومت عثمان, روزى از احد عبور مى كرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چيزى كه ديروز بـر سـر آن با شمشيـر با شما مـى جنگيـدم امـروز در دست كـودكان ما افتاده و با آن بـازى مى كنند.

دوران معاويه

مطرف بن مغيره بـن شعبه مـى گـويـد: با پـدرم به شام نزد معاويه رفتـم. پدرم هرگاه از پيش معاويه مىآمد, از او تمجيد مى كرد. يك شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاكتريـن افراد مىآيـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاويه گفتـم: اكنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پير شدى و كار در دست تـوست, بر بنى هاشـم كه اقـوامت هستند سخت نگير. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـويـى؟ ابـوبكر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ايـن پسـر هاشـم (پيامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـرياد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـويسـد: كار اطاعت مردم از معاويه به جايـى رسيد كه هنگام رفتـن به صفين, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه كرد. معاويه به عمروبـن عاص گفت: بامن بيعت كن. گفت: بردينم مى ترسم; بيعت مى كنـم به شرط آنكه از دنيايت بهره گيرم. معاويه حكومت مصر را به او داد.
معاويه سخنـان پيـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدينه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به ديدنـم نيامديد؟ ابـوقتاده جواب داد: وسيله سوارى نداشتـم. معاويه با تمسخر پرسيد: شتران آبكـش خـود را چه كرديد؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست داديـم. پيامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشايست بر ما مقدم مـى شـوند. معاويه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر كنيـم. معاويه: پـس صبـركنيـد تـا او را ببينيـد.
در زمـان معاويه, آزادگـان به شهادت رسيـدند
حجربـن عدى (شخصيت وفادار به علـى(ع), و چندتـن ديگر, چـون به استاندار كـوفه اعتراض كردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن كنيد. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسيف تاءيسـر علينا مماتـدعونا اليه)); گرمـى شمشير بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهيـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـديد مـى گـويد: زيادبـن ابيه دوستان علـى(ع) را زير هرسنگ و كلـوخـى يافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع كرد و آنان را بـردار آويخت تـا جايـى كه حتـى يك نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاويه, برخلاف حكـم پيامبـر(ص) زياد را به پـدرش ابـوسفيان ملحق كرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امينـى مـى گـويد: ((70 هزار منبر بر پا شـد كه سب علـى(ع) كنند.)) مبـارزات امـام حسيـن(ع) بـا حكومت معاويه در آن شرايط كه كسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در اين مقاله, سه گـواهى تاريخـى بر ايـن امر ارائه مى دهيم.

 

لینک ثابت| شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:45 بعد از ظهر نوشته شده: اول شخص مفرد |
تنهايي نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ عاشق تنها
نام:س.و
سن:14/5/1366
تحصیلات:کاردانی کامپیوتر
محل اقامت:مشهد
جنسیت:زن
بهترین دوست:خدا
شاعر محبوبم:فروغ فرخزاد
خواننده محبوبم:-زنده ياد بنان و گوگوش(درضمن عشق گوگوش و همصدا که تایید شده)
تاسیس وبلاگ:26/12/1384
ایمیل:Ashegh_e_tanha511@yahoo.com & ashegh_e_tanha@hotmail.com
برتترین سایت:www.bia2music.com

آرشیو موضوعی
اشعار عاشق تنها
دانلود موزیک
نغمه های عاشقان تنها
اعیاد و شهادت
معرفی شاعران
نوشته هاي قبلي
آذر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندهاي تنهايي
بیا تو موزیک
تكصدا دات كام
تك پسر
کامپیوتر و نرم افزار
مجموعه اشعار نو
دانلود نرم افزار-موزیک
همه چي در ايران اكتور
ترفندهای ریجستری
دردسربلاگفا
دفتر عشق
عاشقان بياين همه چيز
عاشق ديوانه
خاتون34
عشق دوسوته
به خونه عشق خوش آمديد
پيدا كن در وبلاگ




RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
تک پسر یک سایت واقا تک

Web design by: takpesar.tk